داستانک زیبا و تلخ فنجان قهوه

داستانک زیبا و تلخ فنجان قهوه

فنجان قهوه را تعارفش کردم … وقتی نگاهش کردم دلم سوخت …اما وقتی یادم آمد که چطور با فریب و نیرنگ قول خرید خانه و ماشین … مرا وادار به ازدواج کرد حالم به هم خورد … هنوز قهوه اش را نخورده بود که گفت :آماده شو که می خواهیم جایی برویم..همین طور که از قهوه می نوشید از جیبش سوئیچی به من داد : امروز قول نامه اش کردم …بریم محضر تا سند خانه را هم به نامت کنم …ناگهان روی مبل ولو شد ….. سیانور اثر کرده بود.

برچسب ها

مطالب مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Close