داستانک غریبه

داستانک های آموزنده

داستانک غریبه

داستانک غریبه : ابرها تمام آسمان را پوشانده بود، مثل شب پيش. نيمه هاي شب بود و هرلحظه خيابان خلوت تر ميشد. راه زيادي تاخانه نمانده بود، از اضافه كاري ا مروز بسيار خسته شده بودم طوري كه راه رفتن برايم سخت شده بود و پلك هايم سنگینی می کردند. طبق عادت، كيف جيبي ام را در آورده و نگاهي به عكسهاي داخل آن كردم و دوباره سرجايش گذاشتم. قدم هايم را تندتر كردم. لحظه اي حس كردم كسي تعقيب ام مي كند. دسته كليدم را انـداختم زمين و به همين بهانه نگاهي به پشت سـرم انداختم. مردي بلند قــد و هيكلي با سرعت به طرفم مي آمد. تا راست شدم، صدا زد:

ـ يك لحظه صبركنين.

خودم را به نشنيدن زدم و قدم هايم را تندتر كردم طوري كه شك نكند. پيچ خيابان كمي چرخيدم و نيــم نگاهي بــه پشت ســرم انداختم. ديدم كــه با دست اشــــاره مي كند و با عجلـه به طرف ام مي آيد. قد و هيكلش مثل ناصر بود. شايد چون ا مروز پيش رئيس لواَش داده بودم آ مده انتقام بگيرد. امروز بدون اجازه داخل اتاق رئيس رفته و مداركي را داخل كيفش گذاشته بود. من از پشت در نيمه باز ديدم و بعد به رئيس گزارش دادم. قدم هايم را تندتر از قبل كرده و به سرعت داخل اولين كوچه شدم. تمام تنم مي لرزيد و از كار امروزم پشيمان بودم چون ناصر آدم بي فكري بود. جلوتر كه رفتم ديدم كوچه بن بست است. سريع پشت يكي از ستونها پنهان شدم. چند لحظه بعد ديدم كه به هر طرف نگاه مي كند و با عجله داخل كوچه شد و ازكنارم به سرعت گذشت. من هم كه در آن لحظه چيزي به ذهنم نمي رسيد به سمت اش حمله كردم و فرياد زدم :

ـ خودم ديدم كه برداشتي.

درهمان لحظه صورت مرد غريبه اي را كـه كيف جيبي ام در دستش بــود ديدم كــه با تعجب وترس مي گفت:

ـ باور كنين من بَرِش نداشتم. از جيبتان افتاده بود.

  • 0/5
  • 0 ratings
0 ratingsX
Very bad!BadHmmmOkeGood!
0%0%0%0%0%
برچسب ها

مطالب مرتبط

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Close