داستانک پیرمرد و لنگه کفش

سوار بر قطار به مسافرت می رفت ...

سوار بر قطار به مسافرت می رفت …
به علت بی توجهی یک لنگه کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاد و مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند .
ولی پیرمرد بی درنگ لنگه ی دیگر کفشش را هم بیرون انداخت !

همه تعجب کردند!
پیرمرد گفت که یک لنگه کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد، چه قدر خوشحال خواهد شد.

Your rating:
[votes: 0 Rating: 0]

برچسب ها
نمایش بیشتر

نوشته های مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *