iranian traders
مقالات آموزشیموفقیت و رهبری

کتاب پدر پولدار پدر بی پول (Rich Dad Poor Dad) “ترجمه فارسی”

Rich Dad Poor Dad Book by Robert Kiyosaki and Sharon Lechter

کتاب پدر پولدار پدر بی پول “Rich Dad Poor Dad” یکی از بهترین کتاب های دنیاست که در ایران با نام های مختلفی” به فارسی ترجمه شده است. این کتاب توسط رابرت کیوساکی و شارون لچر در سال 2000 نوشته شده است. کتاب پدر پولدار پدر بی پول در سال 2001 جزو ده کتاب پرفروش دنیا در مجله وال استریت ژورنال قرار گرفت. این کتاب تا سال 2016 حدود 26 میلیون نسخه فروش داشته است.

نویسنده: رابرت کیوساکی و شارون لچر
کشور: ایالات متحده
زبان: انگلیسی
مجموعه: سری پدر پولدار
گونه کتاب: خود آموز, ثروت خودساخته, کارآفرینی , تجارت, سرمایه گذاری, اقتصادی
ناشر: Warner Books Ed
تاریخ انتشار: April 1, 2000
نوع رسانه: Hardback and paperback
تعداد صفحات: 207

ترجمه‌های کتاب Rich Dad Poor Dad در ایران

  • ترجمه مامک بهادرزاده که با عنوان “پدر پولدار، پدر بی پول” توسط انتشارات آوین منتشر شده‌است.
  • ترجمه‌ای دیگر توسط اعظم نایبی با عنوان “پدر فقیر، پدر ثروتمند” انجام شده و انتشارات هورمزد آن را منتشر کرده‌است.
  • ترجمه پروین قائمی نیز با عنوان “بابای پولدار، بابای بی پول” توسط انتشارات معیار اندیشه به چاپ رسیده‌است.
  • همچنین توسط دکتر عبدالرضا رضایی نژاد با عنوان “بابای دارا، بابای ندار” ترجمه شده‌است که انتشارات فرا آن را منتشر کرده‌است.
  • ترجمه غزاله ایده‌آلی با عنوان”پدر پولدار پدر بی پول” در انتشارات ریواس به چاپ رسیده است.

در کتاب پدر پولدار پدر بی پول رابرت کیوساکی دربارهٔ روش‌های زندگی افراد پولدار و افراد بی‌پول صحبت می‌کند.

📚مقدمه و سرآغاز این کتاب

مقدمه کتاب پدر پولدار پدر بی پول: ما دوران گذشته را پشت سر گذاشته ايم و به زمانهاي رسيده ايم كه علـم و ثـروت در يـك راسـتا قـرار گرفته اند. علم و ثروت بحث امروز است نويسندگان كتاب به اين نكته اشاره دارند كه ” ٣٠٠ سال پيش، زمين منبع ثروت بود. زمين داران ثروتمند به حساب مي آمدند، پس از آن دوران صنعتي فرار رسيد و صاحبان صنايع به ثروت رسيدند. امـروز دوران دانش و اطلاعات است. كساني كه به اطلاعات تازه و روز دسترسي داشته باشند ثروتمندند.“ نويسندگان كتاب، روشهاي آموزشي مدارس را براي عصر حاضر مناسب و كافي نمي دانند و معتقدند كه ”مدرسه هـا كارمند پرورند و نه كارآفرين پرور.“ آموزش هايي كه براي عصر سازمانهاي بزرگ و بوروكراتيك مناسـب بـود، ديگر جوابگوي نيازهاي سازمانهاي پيچيده، شبکه اي و مبتني بر دانش امروز نيست. درواقع فرزندان مـا را براي دنيايي تربيـت ميكنند كه ديگر وجود ندارد. نويسندگان به جوانان امروز توصيه مي كنند كه كارآفرين باشند. براي كارآفريني بايد سخت كوش، خوش بين و ريسك پذير بود و بايد هوشمندي مالي داشت.

هوشمندی مالی نيز از چهار عامل زیر حاصل میشود:

  1. آشنايي با حسابداري
  2. روشهاي سرمايه گذاري
  3. بازاريابي
  4. آگاهي از قوانين

و بالاخره پيام اصلي کتاب پدر پولدار پدر بی پول این است:

”براي پول كار نكنيد، بگذارید پول برايتان كار كند.“

در ادامه خلاصه ای از بخش های موجود در کتاب پدر پولدار پدر بی پول را با هم میخوانیم. تا کمی دیدگاه و تفکراتمان تغییر کند.

📚 بخش اول کتاب پدر پولدار، پدر بی پول

من دو بابا داشتم، يكي دارا و ديگري نادار.

يكي بسيار درس خوانده و زيرك بود، مدرك دكترا داشت. باباي ديگر هرگز نتوانسته بود كلاس هشتم را هم به پايان برساند. هردو مرد سخت كوش و در كار و زندگي خود پيروز بودند. درآمد هر دو نفر رضايت بخش بود، ولي يكي از آنان در زمينه هايي پيوسته مشكل داشت.

باباي ديگر از ثروتمندترين مردان ايالت هاوايي شد. هر دو مرد با اراده، فرهمند (charismatic) و تأثیرگذار بودند. هر دو به من اندرزهايي دادنـد، ولـي اندرزهاي آنان متفاوت بود. هر دو مرد به درس خواندن سخت عقيده داشتند ولي موضوعهاي يكساني را توصيه نميكردند. اگر من يك بابا داشتم ناچار بودم تا اندرزهاي او را بپذيرم يا رد كنم. با داشـتن دو بابـا ايـن فرصـت را يافتم تا ديدگاه هاي آنان را با هم بسنجم، ديدگاه يك مرد دارا و يك مرد نادار. مشكل من در نوجواني اين بود كه مرد دارا هنوز به ثروت نرسيده بود و مرد نادار هم تنگدست نشده بود. هر دو مرد تازه پا به راه نهاده و با درآمد و خانواده خود سرگرم بودند.

ولي ديدگاه آنان درباره پـول متفاوت بود.

براي مثال: از ديد يك بابا ”عشق به پول سرچشمه همه بدي ها“ و از ديد ديگري: ”بي پولي ريشه همه بديها“

دوگانگي در ديدگاه آنان، به ويژه هنگامي كه پاي پول به ميان مي آمد، آنچنان چشمگير بـود كه مـرا سخت كنجكاو و جستجوگر بارآورد. يكي از دلايلي كه دارايان همواره داراتر و ناداران نادارتر ميشوند، اين است كه موضوع كاربرد پـول را در خانه (نه در مدرسه) ياد ميگيرند.

بسياري از ما از پـدران و مـادران خـود درباره كاركرد پـول چيز مي آموزيم، بنابراين يك پدر و مادر نادار از پول چه مي دانند كه به فرزند خود بيا موزند؟ آنان بـه سادگي اندرز مي دهند كه: ”خوب درس بخوان و نمرههاي خوب بگير.“ در مدرسه از پول چيزي به ما نمي آموزند.
از آنجايي كه من دو پدر اثرگذار داشته ام، از هر دو چيز آموخته ام.

براي مثال يكـي از بابا هام عادت داشت بگويد: ” از عهده من برنمی آيد.“ ديگري از به كار بـردن اين واژه پرهيز مـيكرد و بـه جاي آن ميگفت: ”چگونه ميتوانم از عهده اين كار برآيم؟“
عبارت نخست حالت خبري و عبارت دوم جنبه پرسشي دارد. ” از عهده من برنمی آيد“ مغز را از كار مي اندازد و ”چگونه می توانیم از عهـده آن بر آیم؟“ مغـز را بـه حركت و جستجو واميدارد.

مغز نيرومندترين رايانه جهان است.

از ديد باباي دوم عبارت ” از عهده من برنمی آيد“ نشانه تنبلي مغزي و فكري است. او به ورزيده ساختن مغز (اين نيرومندترين رايانه جهان) عقيده داشت. هر قدر مغز شما نیرومندتر شود، داراتر ميشويد. يكي از باباها توصيه ميكرد: ”خوب درس بخوان تـا در شـركت ارزشمندي اسـتخدام شوي.“ توصیه ديگري چنين بود: ”خوب درس بخوان تا بتواني شركت ارزشمندي براي خريدن پيدا كني. يكي از باباها ميگفت: ”دليل اينكه ثروتمند نشده ام شما بچه ها هستيد.“ ديگري مي گفت: ”دليل اين كه بايد ثروتمند شوم شما بچه ها هستيد.“ يكي مي گفت: ”پول را بايد محتاطانه و بي خطر هزينه كرد.“ ديگري مي گفت: ”مـديريتٍ خطـر كردن را بياموزيد.“ يكي عقيده داشت: ”خانه ما بزرگترين دارايي خانواده است.“ به عقيده ديگري: ”خانـه بزرگترين بدهكاري است و هر كس بيشترين درآمدش را در خريد خانه سرمايه گذاري كند، دچار دردسر می شود.

هر دو بابا صورتحساب هايشان را به هنگام ميپرداختند، ولـي يكـي در نخسـتين فرصـت و ديگـري در آخرين فرصت. به عنوان يك نوجوان، آگاهانه تصميم گرفتم تا پيوسته متوجه برگزيدن انديشه ها باشم، اندرز كدام را آویزه گوش كنم. باباي دارا يا باباي نادار؟ هرچند كه دو مرد سخت بر لزوم آموزش و يادگيري تاکید داشتند، اما ديدگاه شان در اينكه چه بايد آموخت متفاوت بود. یکی از من ميخواست تا خوب درس بخوانم، به درجات تحصيلي بالا برسم و بـراي پـول درآوردن كار كنم، وكيل، حسابدار يا كارشناس ارشد مديريت بازرگاني شوم. دیگری مرا تشويق مي كرد تا براي ثروتمند شدن درس بخوانم، دريابم كه پول چگونه كار ميكند و چگونه ميتوانم آن را بـه خدمت خـود بگیرم. وي پيوسته مي گفت: ”من براي پول كار نميكنم، پول براي من كار مي كند!“ از ٩ سالگي تصميم گرفتم تا در زمينه پول از باباي پولدارم پيروي كنم و مطلب بياموزم. گوش دادن به باباي نادارم را كنار گذاشتم هرچند كه داراي مدرك عالي دانشگاهي بود. همين كه تصميم گرفتم تا گوش جان به كه بسپارم، آموزشم در زمينه كاركرد پول آغاز شد.

باباي دارا به مدت ٣٠ سال به من درس داد تا ٣٩ ساله شدم. هنگامي كه دريافت آنچه را كه خواسته بـه كلـه غالبـاً مقاوم من فرو كند، به خوبي فهميده و ياد گرفته ام، از تلاش باز ایستاد. پول گوشه هاي از قدرت است، از آن قدرتمندتر، آموزش مسائل مالي است. پول می آید و می رود ولي اگر چگونگي كاركرد پول را بياموزيد، بر آن چيره مي شويد و به ثروتمند شدن مي پردازيد. چون من از ٩ سالگي به يادگيري پرداختم، درسهاي باباي دارایم ساده بودنـد. مهـمتـرين آنهـا شـش درس بود كه در طول ٣٠ سال تكرار مي شدند. اين كتاب درباره آن شش درس است، با همان سادگي كه باباي ثروتمندم به من آموخت.

نشانه های راهنما و افزایش ثروت

اينها نشانه هاي راهنما هستند، نشانه هايي كه به شما و فرزندانتان كمك ميكنند تا بر ثروت خود بيفزاييد، هرچند كه فضاي جهاني نامطمئن و ناپایدار باشد:

  • درس1: ثروتمندان برای به دست آوردن پول کار نمی کنند.
  • درس2: چرا آموختن دانش مالی ضروری است؟
  • درس3: مواظب کسب و کار خود باشید.
  • درس4: تاریخ مالیاتها و قدرت شرکتهای بزرگ
  • درس5: ثروتمندان پولشان را سرمایه گذاری می‌کنند.
  • درس6: برای یادگیری کار کنید نه پول درآوردن.

📚 بخش دوم کتاب پدر پولدار پدر بی پول

درس 1: ثروتمندان براي پول كار نمي كنند.

ـ بابا ميتواني به من بگويي چگونه ميتوان ثروتمند شد؟

بابام روزنامه عصر را كنار گذاشت و پرسید: پسرم چرا مي خواهي ثروتمند شوي؟
ـ امروز مامان جيمي را در حال رانندگي با كاديلاك تازه شان ديدم. آخر هفته هم به ويلاي كنار درياي خود ميروند، سه تا از دوستها را با خود ميبرند ولي من و مايك دعوت نشده ايم. گفتند شما بچـههـاي نادار هستيد و با ما جور در نمي آييد.

بابام با ناباوري پرسيد: راستي چنين گفتند؟
با آهي غمگين گفتم: بله همين گونه است.

بابام در سكوت سري تكان داد، عينك اش را از روي بيني بالا زد و به خوانـدن روزنامـه ادامـه داد.
مـن همچنان منتظر پاسخ ماندم. بابام عاقبت روزنامه را زمين گذاشت.
به آرامي آغاز سخن كرد: خوب پسرم، اگر مي خـواهي ثروتمنـد شوي، بايد پول درآوردن را بي آموزي.
پرسيدم: چگونه مي توانم پول دربياورم؟
با لبخند پاسخ داد: كله ات را به كار بينداز!

معناي سخناش به سادگي اين بود كه، پاسخ درسـتي برايـت ندارم، بيشتر مزاحم من مشو.
صبح روز بعد آنچه را بابايم گفته بود با بهترين دوستم، مايك در ميان نهادم. مادر و پـدر مـن نيازهـاي ابتدايي همچون خوراك، پوشاك و سرپناه را فراهم آورده بودند.

آنها عادت داشتند كه بگوينـد: اگـر چيـز ديگري مي خواهيد، براي به دست آوردنشكار كنيد.
مايك پرسيد: خوب براي پول درآوردن چكار كنيم؟
– گفتم نميدانم، ولي از تو ميخواهم با من شريك شوي.
مايك پذيرفت و در يكي از بعدازظهرها آن پرتو نوري كه در انتظارش بوديم تابيدن گرفت.

اولین کار را استارت زدیم!

مطلـب را مايك در يكي از كتابهاي علمي خوانده بود. من و مايك به خانه تك تك همسايه هاي منطقه مراجعه كرده و خواهش مي كرديم تا لوله هاي خمير دندان خود را براي ما نگه دارند.

نگراني مادرم رو به فزوني نهاد.
در كنار ماشين لباسشوييِ او، گوشه اي را به عنوان انبار مـواد خـام خـود برگزيده بوديم.
يك روز مادرم با لحني جدي پرسيد: پسرها چه كار ميكنيد؟ با اين آشغالها كاري بكنيد يا همه را بيرون ميريزم.
توضيح داديم كه به زودي توليد خود را آغاز خواهيم كرد.
منتظـر چندين همسايه ديگر هستيم كه خمير دندان هاي شان را مصرف كنند و لوله هاي خالي آنها را نيز گردآوري كنـيم.
مـادر یک هفته ديگر به ما مهلت داد.

تاريخ توليد را جلو انداختيم.
پدرم يك روز با يكي از دوستان اش به خانه آمد و ديد كه دو كودك ٩ ساله در محل پاركينگ خط توليد خود را با تمام سرعت به راه انداخته‌اند. گرده پودر سفيدي همه جا را گرفته بود. روي ميزي دراز، پاكتهاي كوچك شير كه در مدرسه مصرف ميشوند، و منقل بزرگ خـانواده ويـژه كباب كردن پر از زغال و آتش سرخ با گرماي زياد قرار داشت.

پدرم با احتياط پيش آمد.
او و دوست اش كه نزديكتر شدند ديدند كه داخل ديگ فولادي روي آتش پر از لوله هاي خالي خميردندان است كه ذوب ميشوند. در آن روزگار لوله هاي پلاستيكي خميردندان هنوز به بازار نيامده بود. ما لوله ها را در ديگ فولادي ميريختيم و گرما مي داديم تا ذوب شود. سپس ديگ را با احتياط از روي آتش برداشته و فلز آب شده را از سوراخ هاي كوچكي كه در بالاي پاكت شير درست كرده بوديم، به درون آن ميريختيم. ديواره هاي پاكت شير را با خمير گچ پوشانده بوديم. پودر سفيد پخش شده در پيرامون، از همان گچي بود كه به ديواره ها ماليده بوديم. به خاطر شتابي كه در كار داشتم پاي مـن بـه كيسه گچ خورده و با ريختن آن بر زمين، به نظر مي رسـيد كـه كـولاك بـرف بـر كارگـاه ورزیده اسـت.

پاكتهاي شير لايه بيروني قالبهاي گچي ما بودند. دست آخر كار تمام شد و ديگ را پايين گذاشتيم.
پدرم محتاطانه پرسيد: پسرها چه كار ميكنيد؟
– گفتم همان كاري را مي كنيم كه شما گفتيد، مي خواهيم ثروتمند شويم.
– مايك هم خنديد و گفت شريكيم.
بابا پرسيد: خوب توي قالب گچي چي داريد؟
– گفتم تماشا كن.
پدرم با هيجان گفت: اوه خداي من! داريد نيكل گدازي ميكنيد. پدر از ما خواست تا همه چيز را كنار بگذاريم و به او گوش دهيم. با لبخند و به آرامي كوشيد تا معناي جعل كردن را برايمان توضيح دهد.

اما کارمان غیرقانونی بود انگار!

مايك با صداي لرزان پرسيد: منظورتان اين است كه كاري غير قانوني كرده ايم؟
بابا با نرمي گفت: بله، با اين وصف شما يك انديشه بكر و كـاري بـی سـابقه را بـه تماشـا گذاشـته ايـد. به راستي من به شما افتخار مي كنم.
مايك و من نا اميدانه بيست دقيقه اي را در سكوت نشستيم. كسب و كار مـا در روز بازگشـايي بـه هـوا رفته بود. به مايك گفتم گمان ميكنم جيمي و دوستانش راست ميگويند، ما آدم هاي ناداني هستيم.

پدرم برگشت و گفت: پسرها، شما تنها هنگامي نادار هستيد كه از تلاش دست بردارید.
نكته مهم اين است كه شما حركتي كرده ايد. شما كاري انجام داده ايد. من به هردو شما افتخار ميكنم. ادامه بدهيد. تسـليم نشويد.

پرسیدم بابا پس چرا شما ثروتمند نيستيد؟
ـ چون من آموزگاري را برگزيده ام. به راستي كه آموزگاران به ثروتمند شدن نمي انديشند، تنهـا درس دادن را دوست دارند

اگر ميخواهيد درس ثروتمند شدن را بیاموزید، نزد باباي مايك برويد.
مايك با چهرهاي درهم كشيده گفت: پدر من؟
– پدرم با لبخند تكرار كرد آري پدر تو. كارشناس بانكي من و پدرت يك نفر اسـت. او از بابايـت سـخت تعريف مي كند. چندين بار به من گفته است كه پدر تو در زمينه پول ساختن نابغه است.
با شنيدن اين سخنان من و مايك خوشحال شديم و با پدرش ديدار كرديم.
او گفت پسرها آماده ايد؟ ما با تكان دادن سر پاسخ داديم.

ـ بسيار خوب، به شما درس خواهم داد ولي نه به روش مدرسه اي. شما بايد كار كنيد من هم درستان مي دهم. اگر نكرديد از درس هم خبري نخواهد بود.
گفتم: ميتوانم چيزي بپرسم؟
ـ نه، بپذيريد يا رها كنيد. فرصت هايي مي آيند و ميروند. اينكه بدانيد كي و چگونه بايد با شتاب تصميم گرفت، مهـارت مهمي است.

اگر نتوانيد ذهن خود را تصميم گيرنده بار آوريد، هيچ گاه پولساز نخواهيد شد.

کار با ساعتي ١٠ سنت

فرصتي كه خواسته ايد اينك در اختيار شماست تا ده ثانيه ديگر يا درس آغاز مـي شـود يـا قرارمـان به هم ميخورد. من و مايك پذيرفتيم.
باباي مايك گفت: به فروشگاه من مي رويد و برايم كار ميكنيد. ساعتي ١٠ سنت به شما ميدهم و هر شنبه ٣ ساعت كار خواهيد كرد.
– من گفتم ولي شنبه ها بازي بيسبال دارم.
باباي مايك با خشونت گفت: ميپذيريد يا رها ميكنيد؟
– پاسخ دادم ميپذيرم، و كار كردن و آموختن را جانشين بازي بيسبال نمودم. ٣ هفته پياپي در فروشگاه كار كردم. در ساعت ١٢ كارم تمام مي شد و مسئول فروشگاه ٣ سكه ١٠ سنتي كف دستم مي گذاشت كه حتي در آن ميانه دهه ١٩٥٠ براي كودكي ٩ ساله پولي هيجان آور نبود.

با فرارسيدن هفته چهارم من آماده ترك كار شده بودم چون ميديدم كه برده ساعتي ١٠ سنت شـده بودم. از اين گذشته پس از نخستين ديدار ديگر باباي مايك را نمي ديدم. هنگام ناهار به مايك گفتم من اين كار را ول مي كنم. مايك به خنده افتاد.
با خشم و ناراحتي پرسیدم: چرا ميخندي؟
ـ بابام گفت كه چنين خواهد شد.

سفارش كرد كه هرگاه آماده ترك كار شدي، به سراغش بريم. حاضر و آماده روبه رو شدن با او بودم. حتي باباي واقعي ام هم از او خشمگين بود. پدر راستينم، آنكه ”باباي نادار“ مينامم، عقيده داشت كه ”باباي دارا“ از قانون حمايـت از كودكـان سرپيچي كرده است و بايد تحت پيگرد قرار گيرد.

در كمتر از يك ماه صدايم بلند شد.

به ملاقات پدر مايك رفتم، پس از يك ساعت معطلي، مرا به اتاق خود فراخواند و گفـت: شنیده ام كه خواهان اضافه دستمزد هستي وگرنه كارت را ترك خواهي كرد.
با بغض گفتم شما شرط را رعايت نكرديد.
شق و راست در صندلي گردان اش نشست و گفت: بد نيست، در كمتر از يك ماه صدايت به بلندي ديگر كاركنان گله مندم رسيده است.

از موضوع سر در نیاوردم.!
گفتم چي؟ شما قول خود را شكسته ايد. به من چيزي ياد نداديد، حـالا مي خواهيد مرا تنبيه هم بكنيد؟ اين بيرحمانه است.
به راستي بي رحمانه. باباي دارايم با آرامي گفت: ولي من دارم به تو درس مي دهم.
با خشم گفتم، به من چه ياد داده ايد؟ هيچ.
باباي دارا گفت: اوه اكنون صـدايت درسـت ماننـد بيشـتر كساني شده كه براي من كار مي كنند. كساني كه يا اخراج كرده ام، يا خودشان من را ترك كرده‌اند.
با دليري دور از انتظار براي يك پسر بچه پرسیدم: چه داري بگويي، شما قول خود را نگه نداشتيد. به من هيچ ياد نداديد.
باباي دارا با آرامي پرسيد: چگونه مي داني كه هيچ ياد نداده ام؟
گفتم: هرگز با من سخني نگفتيد. من برايت كار كردم و شما هيچ يادم نداديد.

باباي دارا پرسيد: آيا درس دادن تنها از راه گفتگو و سخنراني شدني است؟
پاسخ دادم: خوب، آره.
لبخند زنان گفت: اين روشي است كه در مدرسه ها ياد مي دهند. زنـدگي اينگونه درس نمي دهـد. زندگي سخن نمي گويد. شما را به اين سو و آن سو ميفشارد. با هر فشاري مي گويد بيدار شو، چيزي هست كه بايد یاد بگیری. اگر از آن دسته آدم هايي باشي كه هر بار زندگي روي خشن خود را نشان دهد، تسليم مي شوي، چنين آدمهايي همواره حاشيه امن را برمي گزينند، آهسته مي آيند و آهسته مي روند. پسانداز ميكنند براي روز مبادايي كه هرگز نخواهد آمد.

بابای دارا قصد داشت مزه زندگي را به من بفهماند.

پرسيدم: شما هم دانسته با من خشن رفتار كرديد؟
باباي دارا گفت: برخي چنين گمان مي كنند، ولي من تنها خواستم اندكي مزه زندگي را به تو بچشانم.
پرسيدم: كدام مزه زندگي؟
گفت: شما پسرها نخستين كساني هستيد كه از من خواسته اند تـا در زمينـه پـول سـاختن درسشـان بدهم. بيش از ١٥٠ نفر برايم كار ميكنند ولي حتي يك نفرشان از من نپرسیده است كه از پول چه مي دانم. از من شغل و چك پرداختي را ميطلبند ولي هرگز نخواسته اند كه درباره پول چيزي بياموزند. همين است كه بهترين سالهاي زندگي خود را در كسب پول صرف مي كنند بدون آنكه به درستي آن را بشناسند. از اين رو هنگامي كه مايك به من گفت شما مي خواهيد چگونگي پـول درآوردن را بياموزيد، خواستم زنـدگي اندكي خشونت خود را به شما نشان دهد تا آماده يادگيري شويد. به اين دليل بود كه مزدتان را ساعتي ١٠ سنت پرداختم.

پرسيدم درسي كه از ساعتي ١٠ سنت كار كردن گرفته‌ايم چه بود؟ اينكه شما آدم بي مقداری هستید و كاركنان را استثمار ميكنيد؟
باباي دارا از ته دل به خنده افتاد. هنگامي كه خنده اش تمام شد، چنين گفت: تو بهتر است ديدگاهت را درباره من عوض كني، از سرزنش من و تصور اينكه مسئله سازم دست بردار. اگر گمان مي كني كه مـن مشكل آفرينم، تغییرم بده، ولي چنانچه مشکل از خودت است، به اصلاح خود بپرداز. چيزي تازه بياموز و خردمندتر شو. بسياري از مردم خواهان دگرگون سازي سراسر جهان هستند، غير از خودشان. بگذار چيزي به تو بگويم. تغيير خود از تغيير همه مردم بسي آسانتر است.

گفتم: مطلب را نمي فهمم.
باباي دارا با بي صبري گفت: به جاي خودت، مرا سرزنش نكن.
ـ ولي شما بوديد كه ساعتي ١٠ سنت به من پرداختيد.
باباي دارا با لبخند پرسيد خوب چه چيزي آموختي؟
با اندكي اخم گفتم: اينكه شما آدم بيمقداري هستيد.
ـ ببين گمان مي كني كه مشكل از من است؟ ـ بله همينطور است.

ـ خوب همين رفتار را ادامه بده و چیزی نخواهي آموخت.
اگر اين رفتار را ادامه بدهی، چه راهي برات باقي ميماند؟
ـ خوب چنانچه دستمزدم را اضافه نكني، به من احترام نگذاری و درس ندهي كار را ترك ميكنم.
باباي دارا گفت: خوب همين كار را بكن. همانگونه كه بسياري از ديگران مي كنند. آنان به دنبـال كـاري ديگر ميروند، فرصتي بهتر و پرداخت بيشتر. گمان مي كنند كه شغل تازه و دستمزد بالاتر مشکلشان را حل ميكند. در بسياري موارد چنين نيست.
پرسیدم پس چه چيزي مسئله را حل ميكند؟ پذيرش ساعتي ١٠ سنت؟
باباي دارا با خنده گفت: اين كاري است كه گروهي مي كنند. چك دستمزد خود را ميگيرند و مي دانند كه خانواده شان در فشار مالي دست و پا مي زند. در انتظار افزايش دستمزد مي مانند و گمان مي كنند كه پول بيشتر مشكل آنان را برطرف ميكند. برخي هم شغل دومي مي گيرند و يك دريافت مختصر ديگر. چشم بر كف اتاق دوخته رفته رفته پيام آموزشي باباي دارا را دريافت مي كردم.

مي توانستم احساس كنم كه مزه زندگي همين است.

از او پرسیدم : پس چه چيزي مسئله را حل ميكند؟ در حالي كه به نرمي بر سرم ضربه ميزد.
گفت: اين، چيزي كه ميان دو گوش تو جا دارد

اينجا بود كه باباي دارا تفاوت خود را با كاركنانش و باباي نادارم، به نمايش گذاشت. (چيزي كه دسـت آخر او را يكي از بزرگترين ثروتمندان هاوايي بود، در حاليكه باباي بسيار درس خوانده و نادارم هـمچنان با دشواريهاي مالي درگير بود.) تفاوت خيلي ساده است. باباي دارا پيوسته ايـن ديـدگاه سـاده را تكـرار ميكرد (چيزي كه من آن را درس شماره ١٠ مي نامم).

ناداران و طبقه مياني براي پول كار مي كنند، ثروتمندان ترتيبي مي دهند تا پول براي شان كار كنـد. باباي بسيار درس خوانده توصيه مي كرد ”سخت درس بخوانم، نمره هاي خوب بگیرم تا بتوانم در يك شركت بزرگ شغلي مطمئن و تضمين شده با مزاياي عالي به دست آورم. باباي دارا از مـن مـيخواسـت تـا رمـز كاركرد پول را بياموزم و آن را به خدمت بگيرم. اينگونه درسها را با راهنمايي او در خلال زندگي (نـه كلاس درس) ياد گرفتم. ثروتمندان براي پول كار نمي كنند.

دوري گزيدن از يكي از بزرگترين دامهاي زندگي

باباي دارا مي گفت بسياري از مردم را مي توان با يك بها خريد. هرکدام از آنان بهايي دارند كه برخاسته از ميزان ترس و آزشان است. نخست، ترس از بي پول شدن آنان را به سخت كوشي برميانگيزد و هنگامي كه چك دستمزد خود را گرفتند، آزمندي يا آرزوها سربرمي دارد و به فكر چيزهاي دلپذيري مي افتند كه پـول مي تواند بخرد. بدينگونه است كه الگوي زندگي شكل مي گيرد. پرسیدم چه الگويي؟

ـ الگوي از خواب برخاستن، رفتن به سر كار، پرداختن صورتحساب ها و تكرار برخاستن، به سر كار رفتن، پرداخت صورتحسابها … از آن پس، زندگي را تنها او احساس هدايت ميكند: ترس و آز. بـه آنـان پـول بيشتر بدهيد، به هزينه كردن ها مي افزايند.

باباي دارا گفت در نهايت همه ما مستخدم هستيم. تنها در سطح هاي متفاوتي كار ميكنيم. مـن از شـما ميخواهم كه از آن دام بپرهيزيد. دامي كه آفريده احساس ترس و آرزوي ماست. اينها را به سود (نه زيان خود) به كار بگيريد. اين است آنچه ميخواهم به شما بياموزم. اگر در سايه احساسات به بالاترين درآمد هم برسيد همچنان برده هستيد. بردهاي با دستمزد بالا.

رسيدم چگونه ميتوانيم از اين دام بگريزيم؟

ـ دليل اصلي ناداري يا رويارويي با مشكلات مالي، ترس و ناداني است نه اقتصاد، دولت، يـا ثروتمنـدان. ترس دروني و ناداني انسان را در دام اسير ميكند. پس شما درس بخوانيد و دانشگاه را هم تمام كنيد. من هم يادتان مي دهم كه چگونه بيرون از دام بمانيد. باباي دارا توضيح داد كه زندگي انسان كوشش و دست و پا زدني است ميان نادانی و آگاهی گسترده . هنگامي كه انسان از جستجوي اطلاعات و دانش خودشناسي باز ایستد، به ناداني ميدان داده است . لحظه به لحظه با اين كوشش درگیریم كه بياموزيم تا چشم دل را باز كنيم يا ببنديم. ديدن آنچه ديگران نمي بينند.

باباي دارا مي گفت: به كار ادامه دهيد، هرچه زودتر از انديشه نياز به چك و دستمزد رها شويد، زندگي بزرگسالي شما آسانتر خواهد شد. مغز خود را به كار بیندازید و بي مزد كار كنيد. روزي خواهد رسيد كه راهي پيدا كنيد با درآمدي بسي بيشتر از آنچه من بتوانم به شما بدهم. چيزهايي خواهيد ديد كه ديگران نمي بينند. فرصت هایی كه درست پيش چشمتان است. بسياري از مردم هرگز اين فرصتها را نمي بينند، يرا تنها به دنبال پول و ايمني هستند، پس به همينها ميرسند. هرگاه كـه يـك فرصـت را شـناختيد، در سراسر زندگي آن را خواهید شناخت. اين را بياموزيد و خود را از بزرگترين دام زندگي رها كنيد، ديگر هرگز به اين دام نخواهيد افتاد.

راه اندازی يک مشاركت ديگر “كتابخانه”

اين نكته ها باعث شد ما يك مشاركت ديگري به راه اندازيم.
مامان مـا زيرزميني داشـت كه بدون استفاده مانده بود. آنجا را تميز كرديم و صدها كتاب نقاشي خندهآور، كه تاريخ آن گذشـته و نيمـه جلـد هركدام را قبلاً پاره كرده بودند و ظاهراً ارزشي نداشت، گردآوري كرديم . كتابخانه اي برپا كرديم و خواهر كوچكتر مايك را كه عاشق مطالعه بود به كتابداري گماشتیم. كتابخانه از ساعت ٣٠/١٤ تا ٣٠/١٦ باز بود و از هر به ١٠ سنت ورودي ميگرفت. رفته رفته همه بچه هاي منطقه مشتري كتابخانه مـا شدند. بـراي آنـان دادوستد خوبي بود. در فاصله دو ساعت پس از مدرسه، مي توانستند پنج ـ شش کتاب خنده دار بخوانند و تنها ١٠ سنت بپردازند، در حالي كه اگر مي خواستند كتابها را بخرند، مي بايست در برابر هر جلـد ١٠ سـنت بدهند.

خواهر مایک كار ثبت نام روزانه مشتريان، مقدار پولي كه داده بودند و مواظبت از كتابها را بـه خـوبي انجام مي داد. ميانگين درآمد مايك و من هفته اي ٥/٩ دلار بود. نفري يك دلار به كتابدار مي داديم و اجـازه داشت كه هرچه مي خواهد کتاب بخواند. كوشش كرديم كه شعبه ديگري هم برپا كنيم ولي هيچگاه كسـي به امانتداري و سخت كوشي خواهر مايك نيافتيم. از آن زمان دريافتيم كه پيدا كردن كارمند شايسته چقدر دشوار است.

باباي دارا خيلي خوشحال بود. اينك چيزهاي ديگري داشت كه به ما یاد بدهد. او از اينكه ما درس نخسـت را خوب آموخته بوديم بسيار خشنود بود. با دستمزد نگرفتن ناچار شديم تا مغز خود را در پي يافتن فرصتي براي پول ساختن به كار اندازيم. با به راه انداختن كتابخانه، امور مالي را در دست و مهار خود داشتيم و به كارفرمايي متكي نبوديم. جالبترين بخش آن بود كه كسب وكارمان پـول درمـيآورد، حتي هنگامي كه خودمان حضور نداشتيم، پول برايمان كار ميكرد. باباي دارا به جاي مزد دادن، آن همه پول به ما رساند.

📚 بخش سوم کتاب پدر پولدار پدر بی پول

درس 2: چرا سواد مالي ضروري است؟

بهترين دوستم، مايك، در سال ١٩٩٠ امپراتوري پدرش را تحويل گرفت. به راستي كه كارها را بهتر از پدرش انجام مي دهد.او و همسرش ثروتي دارند كه نميتوانيد مقدار آن را تصور كنيد. امپراتوري پدر اكنون در اختيار اوست و مايك در حال پرورش پسرش است تا جاي او را بگيرد، همان گونه كه باباي دارا ما را پرورش داد.

در سال ١٩٩٤ هنگامي كه ٤٧ سال داشتم، بازنشسته شدم. همسرم كيم ٣٧ سال داشت. بازنشستگي در اين سن به معناي كار نكردن نيست، سد بستن در برابر دگرگوني هاي بزرگ و پيش بيني نشده است. چـه كار كنيم يا نكنيم، ثروت ما پيوسته به گونه اي رشد مي كند كه بسي بيشتر از تورم اسـت. از ديـد مـن اين وضعيت را بايد آزادي ناميد. داراييهاي ما آنچنان زيادند كه به صورت خودكار افزايش مي يابند. مانند درختي است كه ميكاريم. سالها به آن آب مي دهيم، ولي روزي ميرسد كه ديگـر بـه شـما نيـاز نـدارد . ريشه هايش به خوبي در زمين فرو رفته است. درخت ديگر از شما بي نياز ميشود و تنها سايه اي آرامبخش بر سرتان مي افكند.

مايك امپراتوري را به دست گرفت و من بازنشستگي را برگزيدم.

امروزه ما در شرايطي متغيرتر از دوران گذشته زندگي ميكنيم. به گمانم فراز و نشیب هاي ٢٥ سال آينده دست كم همتراز با بالا رفتن و پايين آمدن هايي است كه در گذشته وجود داشته اند.

من در شگفتم كه چرا بسياري از مردم، سخت بر پولشان توجه و تمركز دارند ولـي بـه پـرورش خـود نمي پردازند. اگر انسانها انعطاف پذير، با انديشه باز، و آگاه بارآيند، ثـروتشـان در نتيجـه دگرگـونيهـا پيوسته روبهرشد خواهد بود. ولي اگر پول را حلال مشكلات خود بدانند، به گمانم راهي دشوار را در پيش گرفته اند. هوشمندان مشكلات را از پيش پا برمي دارند و پول مي سازند. پـول بـدون هوشـمندي مـالي بهزودي از كف ميرود. بسياري از مردم در زندگي خود اين نكته مهم را نمي فهمند كه مقدار پول به دست آمده اهميت ندارد، مقداري كه ميماند مهم است. بنابراين هنگامي كه از مـن مي پرسند از كجا آغاز كرده ام، يا چگونه ميتوان با شتاب ثروتمند شد، از پاسخم سرخورده مي شوند. بـه آنـان مـيگـويم: باباي دارایم در كودكي به من گفت اگر مي خواهي ثروتمند شوي، بايد دانش مالي بیاموزی. ايـن ديـدگاه را هـر وقت ديدار مي كرديم، چون پتک بر مغزم ميكوبيد.

باباي درس خوانده ام بر خواندن كتاب ها تأكيد داشت و باباي دارا از من ميخواست تـا در زمينـه مـالي خبره شوم. همچنان كه از راه سرمايه گذاريها، امكان سرمايه گذاريهاي دوباره فراهم مي آيد، دورنماي ثروتمندي نيز آشكار مي گردد. تعريف راستين ثروتمندي را بايد از چشم دارنده ثروت نگریست. ممكن است كه انسان از ديد خودش هيچگاه بسيار دارا جلوه نكند. تنها بايد اين نكات مهم را به خاطر داشت: ثروتمندان ”دارايي“ مي خرند. نادارها تنها هزينه به بار مي آورند. طبقه مياني جامعه ”بدهيهايي“ ميخرد كه گمان ميكند ”دارايي“ است.

📚 بخش چهارم کتاب پدر پولدار پدر بی پول

درس4: به كسب كاري براي خودتان بیندیشید.

در سال ١٩٧٤ از آقاي ري كـراك (Kroc Ray) درخواسـت شـد تـا بـراي دانشـجويان كارشناسـي ارشـد مديريت بازرگاني دانشگاه تگزاس سخنراني كند.
ري از دانشجويان پرسيد: مـن در چـه كسـب و كـاري هستم؟
دانشجويان همگي به خنده افتادند و گمان كردند كه ري با آنان شوخي ميكند.

كسي پاسخ نداد، و ري پرسش اش را تكرار كرد: تصور ميكنيد كه كسب و كار من چيست؟
دانشجويان دوباره خنديدند، تا اينكه يكي از دليرترين آنان به سخن درآمد و گفت: ري، در جهان چه كسي نميداند كه شما در كار همبرگر هستيد؟
ري با پوزخند گفت: اين همان پاسخي است كه پيش خـود تصـور مي كردم خواهيد داد.
اندكي درنگ كرد و سپس با شتاب گفت: خانمها و آقايان، من در كـار مسـتغلات هسـتم نـه همبرگر.

ري زمان زيادي را به توضيح ديدگاههاي خود پرداخـت. در برنامـه كـار ري مـيدانسـت كـه هـدف نخستيناش فروش امتياز رستوران است، ولي آنچه كه هيچگاه به فراموشـي نمـيسـپرد، گـزينش محـل مناسب رستورانها بود. خريداران امتياز رستوران، بهاي زمين آن را هم ميپردازند كه به مالكيت ”سازمان ري كراك“ درميآيد.

بخش پيشين را با اين مطلب پايان داديم كه بسياري از مردم براي ديگران، نه براي خود كار مي كنند. آنان نخست براي دارنده شركت، پـس از آن براي دولـت گيرنده ماليات، و سپس براي بانك هاي وام دهنده به ايشان كار ميكنند.

در دوران كودكي ما رستوران مك دونالد در آن حوالي شعبه نداشت، ولي باباي دارا همان درسي را بـه من ميداد كه ري كراك در سخنراني خود در دانشگاه تگزاس عنوان نمود:

راز شماره ٣ ثروتمند شدن. آن راز اين است ”به كسب و كاري براي خودتان بينديشيد“

كار كردن براي ديگران = گرفتاري هاي مالي

گرفتاريهاي مالي، اغلب پيامد كار كردن براي ديگران در سراسر زندگي اسـت. بسـياري از مـردم در پايان روز كاري، چيزي از خود ندارند. براي اينكه در زمينه مالي بينياز شويد بايد براي خود نيز كسب و كاري به وجود آوريد. دارا بودن كسبوكار ستون دارايي ها را در برابر درآمدها به گردش درميآورد. همانگونه كه قبلاً گفته شد، قدم اول، شناخت تفاوت دارايي از بدهي و خريد دارايي است . ثروتمنـدان چشم به ستون دارايي ها دارند، در حاليكه ديگران به انتظار صورتحساب درآمد نشسـته انـد.

كاري كه بسياري مي كنند، همين است كه بيخيال از خانه بيرون مي روند و با كارتهاي اعتباري به خريـد خـودرو يـا ديگر كالاهاي تجملي دست ميزنند. ممكن است كه تنها حوصله شان از يك وسيله به سرآمده و خواستار اسباب بازي تازهاي باشند. كساني كه با كارتهاي اعتباري و وام بانكي اقلام تفريحي وتجملي مي خرند، اغلب ناچار مي شوند تا در زير فشار مالي، آنها را با بهاي اندك باز بفروشند. پس از وقت گذاشتن و انديشيدن در بنيان سرمايه گذاري اي سنجيده و نيرومندي ستون دارايي هاي راستين، مي توان به بهره برداري از پاداش ساخته و پرداخته آنها آغاز نمود. راهي كه بـه سوي ثروتمندي پيش مي رود. اين پاداش صرف وقت و دانش مالي كساني است كه كسب و كار خود را به راه انداختهاند.

📚 بخش پنجم کتاب پدر پولدار پدر بی پول

درس5: تاریخچه مالیات ها و قدرت شرکت های بزرگ

داستان رابين هود و مردان او را از دوران دبستان به ياد داريم . آموزگار مـا اين داسـتان را از نمونـه هـاي برجسته قهرماني ميدانست. كسي كه پول و ثروت را از داراها مي ربود و ميان نادارها پخش ميكرد. بابـاي داراي من رابين هود را نه قهرمان بلكه يك كلاهبردار مي دانست.

من بارها شنيده ام كه مي گويند: چرا ثروتمندان سهم راستين خود را ادا نمي كنند؟ يـا: ثروتمندان بايد ماليات بيشتري بپردازند تا هزينه نادارها بشود. همين انديشه هاي رابين هودي (گرفتن از ثروتمندان و بخشيدن به نادارها) است كه مايه بيچارگي طبقه مياني جامعه و تنگدستان شده است. واقعيت اين است كه ثروتمندان به درستي ماليات نمي دهند. طبقه مياني (به ويژه درس خوانده ها) پرداخت عمده مالیات را به گردن دارند.

ناگفته در تاريخ ها اين است كه ماليات در اصل براي ثروتمندان وضع گرديد. آن وقت چنين استدلال مي شد كه ماليات را براي تنبيه ثروتمندان وضع كردهاند.

صدها سال است كه جنگ ميان دارايان و ناداران در جريان است.
فريادهـاي: ” از ثروتمندان بگيريد“ پيوسته از گلوي عامه مردم بيرون آمده است.
اين مبارزه پيوسته ادامـه خواهـد يافـت، ولـي بازنـدگان مردمي هستند كه ناآگاه اند، آنانی که بامدادان از خواب بر مي خيزند، به سخت كار كردن مي پردازند و ماليات مي دهند. ايشان اگر به روند بازي ثروتمندان آگاه بودند، (و قانون آنها را به كار مي بستند) كاري مي كردند كه به استقلال مالي برسند.

باباي دارا پيوسته خاطر نشان ميكرد كه بدون قدرت، به گوشه اي رانده خواهي شـد.
بـه مـن انـدرز ميداد كه ترسناك ترين فرد را بشناسم. او نه رییس يا سرپرست، بلكه مأمور ماليات است. اينـان چنانچـه فرصت بيابند، هرچه بيشتر ماليات ميگيرند. باباي بسيار درس خوانده ام همواره مرا تشويق مي كرد تـا در شركتي بزرگ كار مطمئني دست و پا كنم. از مزاياي پيشرفت در پلكان قدرت شرك ها سخن مي گفت. او نمي دانست كه با تسليم شدن در برابر يك چك حقوق ماهانه، انسان به گاوي شيرده و سـربه زيـر تبـديل ميگردد.

هنگامي كه ديدگاه هاي باباي دانشمند را با باباي دارا در ميان ميگذاشـتم، تنهـا بـه پوزخنـدي بسـنده ميكرد و ميگفت: چرا مالك پلكان نباشي؟ به كار بستن درسهاي برگرفته از باباي دارا مرا از اسير ماندن در دام مسابقه موش دواني رهايي بخشيد. بدون دانش و آگاهي در زمينه مالي و كاركرد پول (كه بهره هوشي مالي مينامم) به دست آوردن اين فرصت و رسيدن به استقلال مالي شدني نبود.
من اكنون يافته ها و برداشته ايم را در خلال نشستها و همايشها در اختيار ديگران ميگذارم، به ايـن اميد كه برايشان سودمند و مؤثر باشد.

بهره هوشي مالي فرايند تجربه در چهار حوزه گسترده است:

١. حسابداري:

اين آگاهي را من باسوادي مالي مينامم. مهارتي ارزنده كه براي برپا نمـودن امپراتوري خود نياز داريد. هرچه بيشتر پول داشته باشيد، بايد حساب و كتاب اش روشنتر باشد، وگرنه كاخ ها فرو مي ريزند. حسابداري به بخش چپ مغز و جزییات مربوط است. به ياري اين مهارت، از توانمنديها و كاستيهاي هر كسب و كار آگاه مي شويد.

٢. سرمايه گذاري:

من نامش را دانش واداشتن پول به پول درآوردن گذاشته ام. و با بخش راست مغـز يـا بخش آفريننده آن پيوند دارد.

٣. شناختن بازارها:

دانش شناخت عرضه و تقاضا. شناخت جنبه هاي ”فني“ بـازار (آنچه بر اثر كاركرد احساسات شكل مي گيرند، مانند فروش اسباب بازي ها در آغاز سال نو). ديگر عاملهاي كـارا در بـازار، جنبه هاي ”بنيادين“ آن (چگونگي سرمايه گـذاري بـه روش اقتصـادي) اسـت. آيا سـرمايه گـذاري در وضعيت كنوني بازار درست يا نادرست است؟

٤. قانون:

تصور كنيد كه يك سازمان و يك فرد از مهارت هاي فني حسابداري و سرمايه گذاري در روند بازار آگاه هستند. يكي از قانونهاي ماليات و بهره برداري از امتيازهاي داشتن شركت آگاه و ديگري ناآگاه است. تفاوت حركت و پيشرفت اين دو همانند راه رفتن و پرواز كردن خواهـد بـود . در درازمدت، نتيجه بسيار متفاوت است.

بهره هوشي مالي، از برآيند و هم افزايي مهارت ها و هوشمنديهاي بسياري ساخته ميشود. ولي از ديـد من، تركيب چهار مهارتي كه پيشتر آورديم، مايه اصلي رسيدن به اين ويژگي است. اگـر مـيخواهيـد بـه ثروتي چشمگير برسيد، تركيب اين مهارتها (دستيابي به هوشمندي مالي) برايتان بسيار ضروري است.

فردي كه براي شركتها كار ميكند: درآمد دارد، ماليات مي پردازد و هزينه مي كند.

يك ثروتمند شركت دار: درآمد دارد، هزينه مي كند، ماليات مي پردازد.

📚 بخش ششم کتاب پدر پولدار پدر بی پول

درس6: ثروتمندان پول می آفرینند.

همه از توانمنديها و هوش خوبي برخوردار هستيم ولي آنچه دست ما را ميبندد، اندكي خـود ـ نا باوری است. اقدام نكردن هاي ما ناشي از ناآگاهي مالي نيست، بيشتر از نداشتن اعتماد به نفس است. اين كاستي در برخي از مردم آشكارتر است.

پس از ترك مدرسه، اغلب مي دانيم كه چگونگي نمره هاي درسي دوران مدرسه اي چندان بـا اهميت نيستند. از زندگي واقعي، به چيز ديگري نياز داريم.

شنيده ام كه با عنوان هاي گوناگون (زَهره، دل، دليري، زيركي، سرسختي و مانند اينها) از آن ياد مي كنند. اين عامل، هر عنواني داشته باشد، بر ساختن آينده فرد بيش از هر نتيجه و سابقه درسي تأثير مي گذارد. تجربه شخصي خودم نشان داده است كه هر دو عامل دانش مالي و دليري در كار هم ضـروري اسـت . چنانچه ترس غالب گردد، نبوغ سرخورده ميشود. در كلاس ها يم به دانشجويان سخت توصيه ميكنم كـه خطرپذيري را بياموزند، دلير باشند و اجازه دهند تا نبوغ آنان ترس را به قدرت و هوشمندي بدل كند. اين اندرز براي گروهي كارساز است و ديگران را تنها به هيجان و اميدارد.

مي بينيم كه در زمينه كار كردن با پول، اغلب دست به عصا و در شرايطي ايمن راه مي روند. پرسش هايي از اين دست را از آنان مطرح مي كنم:

  1. چرا بايد به پيشواز خطر بروند؟
  2. چرا لازم است تا هوشمندي مالي خود را پرورش دهيم؟
  3. چگونه ميتوان سواد و آگاهي مالي به دست آورد؟

پاسخ من در کتاب پدر پولدار پدر بی پول اين است: تا گزينه هاي بيشتري در راه پيروزي داشته باشيم.

چرا بايد هوشمندي مالي را افزايش دهيد؟

بسياري از مردم تنها يك راه را مي دانند: سخت كار كردن، پس انداز، و وام گرفتن.

چرا بايد هوشمندي مالي را افزايش دهيد؟ زيرا مي خواهيد كسي شويد كه سرنوشت خود را مي آفريند.
بـا هرچـه رخ دهد روبه رو مي شويد و آن را بهتر ميكنيد. گروه كوچكي مي دانند كه شانس آفريدني است، همانگونه كه پول آفريدني است. چنانچه بخواهید خوشبخت شده و پول بيافرينيد، به هوشمندي مالي نياز داريد. اگر از آن دسته مردم هستيد كه در انتظار فـراهم آمـدن ”فرصـت مناسـب مينشينند، بايد زمان زيادي انتظار بكنيد. مانند اين است كه منتظر شويد تا همه چـراغ هاي راهنمايي در سراسر مسير ١٠ كيلومتري شما سبز شوند، آنگاه آغاز به حركت نماييد.

تنها دارايي نيرومندي كه داريم مغزمان است.

اگر ان را به درستي پرورش بدهیم، مي تواند دنيايي از ثروت را كه يك آن به نظر ميرسد، بيافريند. از سوي ديگر مغزي كه پـرورش نیابد ، مي تواند آنچنان تنگدستي فراهم آورده تا چند نسل در خانواده ادامه يابد. اغلب از من مي پرسند كه چگونه يك دلار را يك ميليون دلار كرده ام. كمتر میل دارم كه از خودم بگویم. تنها زماني كه بخواهم از سادگي فرايند ياد كنم، نمونه هايي را مي آورم. اگر شما با بنيان كار، به ويژه چهار ستون اصلي هوشمندي مالي كه قبل آورديم، خوب آشنا شويد، پيشرفت تان آسان و آسانتر خواهـد شد. خود من بيشتر از دو راه براي رشد ثروتم استفاده ميكنم: مستغلات و سهام شركتهاي كوچك. زير بنا را بر مستغلات گذاشت هام. جريان نقدينگي در آنها روزانه و پيوسته است. گهگاه ارزش آنها هم بالا مي رود. من به كسي توصيه پيروي از اين راهبرد را نميكنم. اينها تنها مثال و نمونه هستند. در فرايندهاي پیچیده كه درك نميكنم وارد نمي شوم. حساب و كتاب ساده و هوشمندي عـادي ابـزار فعاليـتهاي مالي مـن هستند.

پنج که دليل در اندرزهايم از مثال و نمونه استفاده ميكنم:

  1. براي تشويق انسان ها به يادگيري.
  2. نشان دادن سادگي فرايند، آنگاه كه بنيان استوار شده باشد.
  3. نشان دادن اينكه براي رسيدن به هر هدف، ميليونها راه وجود دارد.
  4. نشان دادن اينكه همگان مي توانند به ثروت برسند.
  5. نشان دهم كه با دانش ساخت موشك درگير نيستيم و كاري ساده است

من به پول همانند بازي تنيس خود مي نگرم. سخت بازي ميكنم. اشتباه رخ مي دهـد، اصـلاح ميكنم، اشتباههاي تازهاي رخ ميدهد، دوباره اصلاح ميكنم و بهتر مي شوم. اگـر مسـابقه را بـاختم، بـه كنار تـور ميروم، دست حريف را مي فشارم و با لبخند مي گويم: به اميد ديدار در يكشنبه ديگر.

دو گونه سرمايه گذار داريم:

1 گروه نخست كه عموميت بيشتري دارند، آنهایی هستند كه يك ”بسته سرمايه گذاري“ را مي خرند. از آغاز تا خرده فروشي، هر فعاليت، همچون شركت دادوستد املاك و مستغلات، كارگزاري بورس، يا برنامه ريزي مالي، مي تواند صندوق سرمايه گذاري مشترك يا سهام و اوراق بهادار را هـم دربر گيرد. راه ساده، تميز و آسان در سرمايه گذاري است. نمونه كسي است كه خواهان خريد يك رايانه است. به فروشگاه میرود و دستگاه را كامل خريده از قفسه فروشگاه برمي دارد.

2 گروه دوم آناني هستند كه سرمايه گذاري مي آفرينند. اينان بخشهاي يك سرمايه گـذاري را روي هم سوار مي كنند. همانند كسي كه قطعات يك رايانه را جداگانه خريداري مي كند و دسـتگاه را مي سازد. مانند موردي است كه دستگاهي را همخوان با نياز و خواست خود بسازيم. مـن سوار كردن قطعات رايانه را نميدانم، ولي مي دانم كه چگونه بخشهاي يك فرصت را به هم گـرد آورم يا كساني را مي شناسم كه مي توانند چنين كنند.

اگر مي خواهيد كه از گروه دوم سرمايه گذاران باشيد، به فراگيري سه مهـارت بنيادين نياز داريد. اين مهارتها را افزون بر آنچه در زمينه رسيدن به هوشمندي مالي آورديم، بايد فراگرفت:

  1. چگونه فرصت هايي را شناسايي كنم كه ديگران نديده اند؟ شما مي توانيد چيزي را بـا مغز خود ببينيد كه ديگران با چشم نمي بينند.
  2. چگونه پول تأمين كنيم؟ بسياري از مردم تنها راه بانك را مي شناسند. گروه دوم از سرمايه گذاران كه مورد نظر ما هستند بايد راههاي ويژهاي براي تأمين سرمايه بيابند.
  3. چگونه افراد هوشمند را سازمان بدهیم؟ هوشمندان كساني هستند كه با افراد هوشمندتر از خـود كار ميكنند، يا آنان را به استخدام در مي آورند. هنگامي كه نياز به رايزني داريد، هوشمندانه بـه گزينش مشاور بپردازيد. البته همكاري خطر دارد. به جاي ترس و گريز از خطر، مـديريت كـردن آن را بياموزيد.

چيزهاي فراواني هست كه ياد بگيريد. پاداش يادگيري بسيار هنگفـت است. اگـر نمـيخواهيـد كـه مهارتهاي لازم را بياموزيد، سرمايهگذاري از گونه نخست توصيه ميشود.

📚 بخش هفتم کتاب پدر پولدار، پدر بی پول

درس7: برای آموختن کار کنید، نه گردآوری پول!

مهمترين مهارتهاي مديريتي کتاب پدر پولدار پدر بی پول براي پيروزي را ميتوان چنين بيان داشت:

  1. مديريت نقدينگي
  2. مديريت نظامها (از جمله خود و زماني كه با خانواده مي گذرانيم)
  3. مديريت انسانها

📚بخش هشتم کتاب پدر پولدار، پدر بی پول

چيرگي بر مانع ها

انسانها ممكن هستند كه به رغم درس خواندن و آگاه شدن از زمينه امور مالي، همچنان بر سر راه رسـيدن به استقلال مالي با موانعي روبه رو شوند.

به پنج دليل عمده ستون دارايي هاي برخي از آنـان كـه اطلاعـات مالي هم دارند، اغلب خالي ميماند. دلايل پنج گانه عبارتند از:

  1. ترس
  2. بدبینی
  3. تنبلي
  4. عادت هاي نادرست
  5. تكبر

به باور من هر انساني در درون خود از يك نبوغ مالي برخوردار است. مشكل اينجا است كه بلـوغ مـالي خوابيده و نياز به بيدار شدن دارد. خوابيدن آن پيامد تحمل آن انديشه فرهنگي است كه پول را سرچشمه همه بديها مي داند. در اين فرهنگ انسان تشويق مي شود تا خوب درس بخواند، شغل درازمدتی بگيرد و براي پول درآوردن كار كند. به ما ياد نمي دهند كه چگونه پول را هم به كار كردن و خدمت خود واداريم.

📚 بخش نهم کتاب پدر پولدار پدر بی پول

دست به كار شدن

من در کتاب پدر پولدار پدر بی پول ام فرايند ده گانه زير را به منظور پرورش استعداد خدادادي به شما عرضه ميكنم. استعداد و نيرويي كه تنها در اختيار ما و شماست.

گام ١: به نيرويي برتر از آنچه آشكار است نياز دارم:

نيروي روان. فهرست مختصري درست ميكنم. نخست ”نخواستن ها“ كه آفريننده ”خواستن ها“ هستند: – نمي خواهم كه در سراسر زندگي ام كار كنم. – شغلي مطمئن و خانهاي در حومه شهر را نميخواهم. – نميخواهم كارمند كسي باشم. –متنفرم از اينكه مانند پدرم به دليل گرفتاريهاي كاري به تماشاي مسابقه فوتبال فرزندم نروم. – متنفرم از اينكه حاصل سختكوشي و جان كندن خود را مانند پدرم به دولت بدهم. اكنون ”خواستنها“ را به ياد بياورم: –ميخواهم براي سفر كردن و زندگي به سبكي كه دوست دارم، آزاد باشم. – ميخواهم در جواني به اينها برسم. – ساده سخن اينكه مي خواهم آزاد باشم. – مهار وقت و زندگي به دست خودم باشد. – ميخواهم پول را به خدمت و كار كردن وادارم.

گام ٢: حق انتخاب روزانه:

نيروي گزينش به اين دليل است كه انسانها ميل دارند تا در سرزميني آزاد زنـدگي كننـد مـا خواهـان حـق انتخـاب هستيم.

گام ٣: در دوست گرفتن دور انديش باشيد:

نيروي همگرايي من دوست را بر پايه وضعيت مالي بر نمی گزينم. من دوستاني دارم كه از تنگدستي آهشان بلند اسـت و دوستاني كه ميليونها دلار ثروت دارند. نكته مهم اين است كه از هـر دو گـروه چيز مي آمـوزم و اين يادگيري آگاهانه است

گام ٤: در يك فرمول خبره بشوید، سپس به يادگيري فرمـول های تاز رو آوريد:

نيروي باشتاب آموختن. نانوايان در پخت نان نسخهاي را پيروي مي كنند، حتي اگر ننوشته و تنها در مغزشان باشد. پـول سـاختن هم چنين است. به اين دليل است كه پول را اغلب ”مايه“ مي نامند.

گام ٥: نخست سهم خود را بپردازيد.

اگر نمي توانيد مهار خود را در دست داشته باشيد،به گرد ثروتمندي نگرديد . نخسـت بـه يـك دوره نظامي يا انضباطي بپيونديد تا اين مهارت را به دست آوريد. سرمايه گذاري كردن، پول درآوردن و آن را برباد دادن معنا ندارد. بي بهره بودن از خود ساماندهي است كه برندگان پول هاي بازيهاي لاتاري را يكشـبه بـه روز سـياه مينشاند. نبود خود ساماندهي است كه دريافت كنندگان اضافه حقوق هاي كلان را بـي درنـگ بـه خريـد خودرو تازه يا سفرهاي تفريحي ميكشاند.

به كارآفرينان توصيه ميشود به جاي تمركز بر كالا، خدمات و دستمزدها، بـر پرورش مهـارت هاي مديريتي تمركز كنند. سه تا از مهمترين مهارتهاي ضروري عبارتند از:

  1. مديريت جريان نقدينگي
  2. مديريت انسانها
  3. مديريت وقت خود
گام ٦: به كارگزاران خوب مزد بدهيد. نيروي رايزني برتر

اغلب مي بينيم كه بر ديوار خانه ها تابلوي فروش بي واسطه نصب كردهاند، يا در آگهيهاي تلويزيوني از ” كارگزاران ارزان“ ميشنويد. باباي دارا عكس اينها را توصيه ميكرد. او عقيده داشت كه بايد به حرفه ايها دستمزد خوب پرداخت، خودش نيز چنين ميكرد. كارگزار چشم و گوش شما در بازار است، همواره آنجا هستند و نيازی به حضور من و شما نيست.

گام ٧: همچون سرخپوستان. نيروي رايگان گرفتن

نخستين مهاجران به آمريكا در برابر برخي از عادتهاي فرهنگي بوميان سردرگم ميشدند. براي مثـال چنانچه يك سفيد پوست احساس سرما مي كرد، سرخپوستان به وي پتو ميدادند. سفيد پوست آن را هديه مي پنداشت و هنگامي كه سرخپوست براي پس گرفتن پتو ميآمد، اغلب جريان به بگومگو ختم ميشد.

گام ٨: داراييها برايتان وسائل رفاه و خوش گذراني مي خرند. نيروي تمركز

من چيزهاي قشنگ و تجملي را به اندازه ديگران دوست دارم. تنها تفاوت اين است كه بسياري از مردم چيزهاي تجملي را با گرفتن وام و اعتبار مي خرند.

گام ٩: نياز به پهلوانان: نيروي افسانه ها

در بازيهاي كودكي، آرزو مي كردم مثل قهرمانان باشم و مي خواسـتم همـه چيز دربـاره آنـان بـدانم باشگاه و ميزان پرداختهاي آنان را مي شناختم و ميدانستم كه قهرمانـان چگونـه بـه آنهـا راه مي يابنـد. ميخواستم تا همه چيز را درباره قهرمانان دلخواهم بدانم، زيرا ميل داشتم مانند آنها شوم.

گام ١٠: به ديگران بياموزيد، خودتان نيز خواهيد آموخت: نيروي بخشش

هر دو باباي من آموزگار بودند. باباي دارا به من درسي داد كه در سراسر زندگي همراهم خواهد ماند و آن نياز به خيرخواهي و بخشندگي است. باباي دانشمندم از وقت و دانش خود بسيار مي بخشيد، ولي هرگز پول به كسي نمي داد. او مي گفت وقتي پول اضافي داشتم چنين خواهم كرد، و صد البته هیچ گاه چنين فرصتي پيش نمي آمد.

📚 بخش دهم کتاب پدر پولدار، پدر بی پول

باز هم بيشتر مي خواهيد؟

پاره اي از بايد ها را در پي مي آورم:

  • آنچه را اكنون انجام مي دهيد، كنار بگذاريد. به سخني ديگر، كارتان را متوقف كنيد و ارزيابي نماييد كه چه فعاليت هايي نتیجه بخش و كدامها بي نتيجه بودهاند.
  • به دنبال انديشه هاي نو باشيد
  • کسي را بيابيد كه راهي را كه شما مي خواهيد برويد، پيشتر رفته باشد. او را به ناهار مهمـان كنيـد. از وي راهنماييهاي بكر بخواهيد و چمو خم انجام آن فعاليت را جويا شويد.
  • در كلاسها شركت نموده و نوارهاي آموزشي بخريد.
  • پيشنهادهاي فراوان بدهيد. هنگامي كه در پي خريد ملك هستم، به موارد زيادي سر مي زنم و پيشنهاد مي دهم. اگر شما از پيشنهاد درست آگاهي نداريد، مانند من هستيد. پيشنهاد را بنگـاه و كارگزار مي دهد. كار اندكي براي من مي ماند.
  • در هر ناحيه ماهانه ١٠ دقيقه رانندگي و يا پياده روي كنيد. مـن بسياري از مـوارد خـوب را هنگـام پياده روي پيدا كرده ام.
  • اصول شناسايي ارزش در همه موارد (خريد مستغلات، سهام، شركتي تازه، خانه اي تازه، همسـر، حتي پودر رختشويي) يكسان است. فرايند همواره یکسان است، بايد بدانيد چه مي خواهيـد و در پـي آن بگرديد.
  • به دنبال موارد مناسب باشيد. سود را بايد هنگام خريد برد نه فروش.
  • از تاريخ درس بياموزيد.
  • آناني كه به راه مي افتند، از ایستاده ها مي گذرند.

اینها پاره اي از كارهايي است كه من در پي يافتن فرصتها كرده و ميكنم. همانگونه كه فعل انجام دادن را بارها و بارها در کتاب پدر پولدار پدر بی پول آورده ام، به اقدام و عمل كردن باور دارم. بايد بیش از انتظار پاداش مالي اقدام كنيد.

پس هم اكنون دست به كار شويد.

[تعداد: 0 امتیاز: 0]

تلگرام بیگ والت؛ تحلیل و بررسی روش‌های کسب درآمد + تازه‌ترین اخبار کسب و کارها
کانال تلگرام گروه تلگرام

برچسب ها
Newsletters

✉ خبرنامه


با عضویت در خبرنامه، برترین مقالات را در ایمیل خود دریافت کنید!

همین الان ایمیل خود را ثبت کنید و کسب درآمد را شروع کنید.

تعداد علاقه‌مندانی که تاکنون عضو خبرنامه ما شده‌اند:

2189 نفر

Newsletters

نظرات کاربران

  اشتراک در  
اطلاع از
دکمه بازگشت به بالا
بستن